قیقت

1

تمام مطالب این وبلاگ نوشته ی یک خرده بورژوای از نفس افتاده است. خرده بورژوایی که پر از بیماریست و متوقف مانده. پس من فقط می نویسم برای اینکه فراموش نکنم چه کسی هستم. بیماری هایی که سعی می کنم بدون هیچ سانسوری در میونشون بگذارم. بیماری هایی که فرسایشی هستند. بیماری هایی که در نقطه ی تلاقی اسم خودم با اسم پدرمادرم می توانند ردگیری شوند. همه سویه هایی که با تلاقی شان فردیت یک انسان را می سازند را در اسم پدر و مادرم خلاصه می کنم. چرا که اسم پدر و مادرم نشان دهنده ی ابژه هاییست که در تلاقی پدر و مادرم، شیوه ی زیستشان را در جامعه منعکس خواهد کرد. در ثانی این اسامی تلاقی طبقه، فرهنگ، اقتصاد و هر عامل دیگری می توانند باشند. مثل طول و عرض جغرافیایی: یک طول و یک عرض نسبت به یک مبداء. و حالا من که مبداء را نمی شناسم. مبدائی که شاید انسان عام باشد. اما مبداء و مقصد برای من(یک خرده بورژوا) پرولتاریا خواهد بود.

2

به خودم نگاه می کنم و دیگر انسان ها. انسان هایی که دوستشان دارم و انسان هایی که باید دوستشان بدارم. انسان هایی که فرقشان در رابطه‏ی شان با قدرت معنا می شود. انسان هایی که خود را به مثابه ی انسان در می یابند و انسان هایی که تلاقی فاکتورهایی را در خود بروز انسانیتشان می پندارند. رابطه با خودم هم می تواند در صورت بندی بالا جای گیرد یعنی: کسی که در درون خودم دوستش می دارم و کسی که در درون خودم باید دوستش بدارم.

همین حالا که می نویسم می توانم تصویری از خود بدست بیاورم. تصویری که در زمان تنهایی فکر کردن و تنهایی صحبت کردن و تنهایی کتاب خواندن نمی توانم به درونش راه یابم. همین تصویر است که وسوسه ام می کند تا در پی علت نوشتن این پست و در سطحی بالاتر در پی پیدا کردن ریسمانی(علت) باشم که مرا به این دنیا متصل کرده، چرا که نفس وجود این تصویر به منزله ی نابودی خود آن تصویر است. وضعیتی که هیچ هویتی نمی تواند مرا به خود جذب کند. هویتی که می دانم انتخابی نیست. هویتی که از روی اجبار باید آن را انتخاب کرد. همان لحظه ای که هیچ راه دیگری برای انسان باقی نمانده تا بین هستی و مرگ… نه! این انتخابی در راستای این دوتایی کلیشه ای نیست. هیچ راه دیگری نداشتن فرق می کند.

3

پس من اینجا چکار می کنم؟ این سوال احمقانه خواهد بود. چرا که وجود من خود بر باد هواست با این حال دود نمی شود و قاعدتاً به هوا هم نخواهد رفت. اینکه من پرتاب شده ام در جزیره ای خارج از گفتمان. (دروغگو پس چرا می خواهی با واژگانی که برای دیگران کد دهی شده حرف بزنی) خوب این هم لحظه ای از ورود ناگهانی وجدان معذب من بود. منو یا بهتر بگم اونو می بخشید. خوب شما با پدیده ای به غایت منحصر به فرد روبه رو خواهید بود که اصلاً ارزش نظاره کردن ندارد. این یعنی من. فحش های شما و نگاه های شما مرا آزار می دهد. پس اگر من به تمامی در این وبلاگ تحقق یافته ام چرا می نویسم آیا این یک شیوه ی مازوخیستی است یا ورای همه ی این ژست ها دروغی بزرگ و آسیبی بزرگ نهفته است؟ ولی قول می دهم بتوانید رگه هایی از حقیقت را در آن ببینید.(تو کی روی قول هایت ایستاده ای خائن؟!!)