بازیافت

1

لحظه ای که به خود غیر از آنچه که هستم نگاه می کنم. همزمان نقش دوربین و بازیگر را بازی می کنم. چه چیزی می بینم؟ فسیل یک اسکلت. اسکلتی که باستان شناس‏ی به سراغ آن آمده تا آن را رمزگشایی کند. با چه هدفی؟ اسکلتی سوخته. با فریم چشمی که نشان می دهد بازمانده ی یک واقعه ی وحشتناک است. اما خارج از این ها به شدت مسخره هم هستم. به شدت ترحم برانگیز. به شدت غیر قابل اعتماد. مثل یک فسیل که دانشجویی را به اشتباه خواهد انداخت. دانشجویی را مجبور به بلعیدن گندهای تاریخ خواهد کرد.

این چشم ها چه چیزهایی دیده اند؟ به این چیزها که فکر می کنم دلبسته ی این وبلاگ می شوم. دلبستگی ای از آن دست که هر انسانی نسبت به توالت دارد. جایی که مازاد زندگی روزمره را در آن تخلیه می کند. همان توقفی که همراه دفع، اندیشه و خیال هم تخلیه می شوند. پس من اینجا در حال ریدن هستم. اما در توالت را نبسته ام. من به هیچ وجه دوست ندارم کسی مرا در حال ریدن تماشا کند. یعنی نمی خواهم این وبلاگ بیننده ای داشته باشد. یا نظری درباره ی طریقه ی ریدن من بدهد. یا اینکه چه طور باید خودم رو پاک کنم. چرا؟ چون از آخوندها بدم میاد. اما آیا واقعاً از آخوندها بدم میاد؟ این سوال وجود نداره، تنها وقتی به وجود میاد که پرسیده میشه. پس اگر سوالی پرسیده بشه، جوابی هم به اون داده میشه، نه جوابی که پرسنده می خواد و نه الزاماً جواب درست. پس سوال باید پرسیده بشه.

2

نتیجه اینکه به کسانی که بدون اینکه سوالی پیش بیاید جوابی می دهند، نباید اطمینان کرد. چرا که با پیش کشیدن یک جواب می خواهند سوال آن را هم پیش بکشند و وقتی سوال آن پیش کشیده شد، جواب هم پیشاپیش داده شده. مثل اینکه به من بگویند جاسوس آمریکا. قبل از اینکه این سوال پرسیده بشه که من چه کسی هستم با زدن تهمت جاسوسی برای آمریکا می خواهند همچون زندانبانی میل مرا زندانی کنن. اما زندانی شدن میل من، زندانی شدن میل شما هم هست. حقیقت ندارد؟

3

گفتم دلبستگیه من از نوع دلبستگی به توالت است. توالت؟ می خوام پرحرفی کنم. می خوام اینجا زور بزنم تا کلمات در بیان. همون جوری زور می زنیم تا برینیم. اما روزهایی هم هستند که روان خواهم نوشت. این روزها روزهای اسحالی نام دارند. شاید روزهایی را هم پشت سر گذاشته باشید که در یک آن هم اسحالی باشید و هم یبس. پس روانی و کندی کلمات(بخوانید ان) را هم خودتان باید حدس بزنید. اما هر وقت که بخواهم پرده را می کشم تا از تماشا باز ایستید و آن لحظه ی؟… در آخر این پست باید بگم که این مکان دستشویی‏است، پس تعجب نکنید، که مطالب وبلاگ به هم بی‏ربط باشند، مثل رنگ های متفاوتی که می رینم، مثل مدفوع مختلف ساخته شده از غذاهای مختلف.از وردپرس هم برای اینکه توالتی در اختیار من گذاشته بسیار ممنونم.

یک نتیجه گیری فلسفی: من می رینم، پس هستم.