You are currently browsing the category archive for the 'حقیقت' category.
توضیح: من آدم بی حوصله ای هستم، پس صاف می رم سر اصل مطلب بدون اینکه بخوام وارد شاخ و برگ های درخت باشم، یعنی: موز و از درخت می کنم و گاز می زنم.
توضیح 2: باید تاکید کنم که فضایی که یک داستان در اون خلق میشه کاملاً مربوطه به نویسنده. یعنی؟
1
هیچ بچه ای اسمی ندارد، به روی اسم گذاشته می شود. او شخصیتش حول این اسم می چرخد.
2
اما بچه گی من با سردرگمی پدر و مادرم در نامیدن من گذشت. هیچ کس نمی توانست روی من اسم بذاره. چون پدر و مادرم نمی تونستن تصمیم بگیرن. من همچنان این وسط مانده بودم. چون اسم نداشتم، کسی هم منو صدا نمی زد. هیچ کس. انگار که در خانه ای زندگی کنی که نه می تونی بیرون بری، نه کسی زنگ درو می زنه. بچه های دیگه همیشه برام سوال برانگیز بودن. چون همدیگرو صدا می کردن. همه صدام می کردن “بیا”. منم دیگه شرطی شده بودم. هرکی می گفت “بیا”. من سریع برمی گشتم چون صدام کرده بودن. (می خوام داستان رو به جای دیگه ای خودم نمی دونم به کجا می رسم ببرم ولی می ترسم، پس یه چرخش از مسیر) تا اینکه یه روز بابام شاد و خندون اومد خونه و به مادرم گفت که یه اسم برام انتخاب کرده. “…” مامانم هم از اسم خوشش اومده بود. چون خیلی خاص بود. پدرمادر من می خواستن که اسم بچه شون خاص خاص باشه. من از اون روز صاحب اسم شده بودم. شاد بودم و به بچه ها هم خودمو معرفی کردم. دیگه به اسم خودم منو صدا می زدن و منم می رفتم باهاشون بازی می کردم. چند هفته ای به همین منوال می گذشت و منم دیگه داشتم تو اسمم غرق می شدم که دوباره یه روز بعدازظهر بابام اومد خونه. خیلی گرفته بود. رفتم سمتش، ولی هیچی نگفت و بابا مامانم رفتن تو خونه تا باهم صحبت بکنن. من داشتم با درخت هلوی تو حیات بازی می کردم. آخه درخت هلو برگای قشنگی داره! چند روزی از اون بعدازظهر میگذشت، دیگه منم از شر و شور خونه ی جدیدی که انتخاب شده بودم براش افتاده بودم. ولی یه تغییری تو رفتار پدرمادرم حس می کردم. پدر و مادرم خیلی کمتر منو به اسمم صدا می کردن. بعد از چند روز دوباره یه بعدازظهر بابام خوشحال اومد خونه. سریع رفت تو اتاق و با مادرم صحبت کردن و اومدن بیرون و یه دفعه به من گفتن اسم جدیدت اینه: “…” من دوباره افتاده بودم تو فاز خونه ی جدید. نمی فهمیدم مگه اسم خودم چه عیبی داشت که دوباره باید با یه اسم دیگه صدا می کردن. رفتم تو کوچه و دوباره به بچه ها خودمو معرفی کردم:”…” بچه ها تعجب کرده بودن. این چرا اینجوریه. چرا اسمش عوض شد. مگه اسم آدمم عوض میشه. من دوباره داشتم بازی می کردم و همون شروشور لباس جدیدو داشتم. اینبار که اسمم دوباره داشت عوض می شد می تونستم متوجه بشم. داشتم با گل نسترن توی باغچه بازی می کردم. دو هفته از اسم جدیدم می گذشت. بابام یه بعدازظهر اومد خونه و داشت با من صحبت می کرد که مامانم صداش کرد. بابام گفت چیه و مادرم گفت کار خیلی مهمی دارم، سریع بیا. بابام توجه نمی کرد، مامانم داد زد. بابام سریع رفت سمتشو و مامانم شروع کرد یواش صحبت کردن درگوشش و با هم رفتن تو اتاق. بعدش از اتاق دراومدن و هنوز داشتن باهم جروبحث می کردن که اومدن سمت من. مامانم فقط داشت به من نگاه می کرد.(میشه گفت من داشتم به مامانم نگاه می کردم چون بابا هم مطمئناً داشت منو نگاه می کرد.) بابام یهو بهم گفت که مامانت یه اسم برات انتخاب کرده و بهش گف که اسم انتخابی ش رو بهم بگه:”…” من گیج شده بودم. دیگه من داشتم تبدیل می شدم به کتاب اسم ها. ترسیدم از این که تبدیل شم به کتاب ولی در آینده این اتفاق افتاد. همین طور سر اسم من مشکل پیش می اومد. کم کم بچه ها هم برای من اسم انتخاب می کردن. هر روز به یه اسم صدا می زدن. فامیل هم یه اسم برام انتخاب می کرد. هر کی یه اسمی می ذاشت روم. برای اینکه مسخره ام کنن بعضی مواقع بهم می گفتند:”خدا”. من با همین وضعیت بزرگ می شدم. هر روز تغییر جدیدی به وجود می اومد. شخصیت من دیگه توی این بی اسمی شکل گرفته بود. دیگه برام مهم نبود که کی منو چی صدا می کنه. من نمی تونستم وقتی به خودم فکر می کنم خودمو ببینم. یعنی اسمی نداشتم. با آدمای جدیدم که آشنا می شدم، بدون اینکه بهشون چیزی بگم، سریع می فهمیدن و یه اسم می ذاشتن روم و روز بعد هم یه اسم دیگه. جالب اینکه من دقیقاً به صورت متضادی عاشق تاریخ شده بودم با اون همه اسم. بیماری پدر و مادرم هم به من سرایت کرده بود. هر روز بعدازظهر می رفتم تو اتاق و خودمو به یه اسم صدا می کردم و همون لحظه از اون اسم بدم می اومد. یه روز به خودم گفتم “داستان” و این فاز جدیدی از بیماری بود. دیگه اسمم از حیطه ی اسم ها خارج شده بود و وارد زبان شده بود. من با زبان هم مشکل پیدا کردم. به خودم می گفتم شیرِ آب. بلندگو. حیوان. شیشه. احمق. خلاء. هستی.اَن. هر چیزی دیگه تو من جا می شد. دیگه کل کلمات تبدیل شدن به اسم. تبدیل شده بودم به کاغذ. یه کاغذ سفید. برای اینکه اسم دیگه ای روم پرینت گرفته شه، هر روز باید کلی کاغذ مصرف می کردم. کاغذ شده بودم. سفیدِ سفید. اما هنوز نمی فهمیدم که یه برگ کاغذ بیشتر نیستم و فقط روی هر اسمی یه اسم دیگه پرینت می گرفتم. کاغذ سیاهِ سیاه شده بود و من هر روز رو یه کاغذ سفید اسم جدیدی رو پرینت می گرفتم. رو تخت می نشستمو اسم پرینت می گرفتم. دیگه آدما حذف شدن از زندگی ام. من موندم و خودمو و بدون اسم. هیچ کاری هم نمی کردم. اسما رو مثل غذا می خوردم و بعد از هضمشون تبدیل می شدن به ان. زیباترین و زشت ترین اسما. دیگه هر هویتی تو هر فلسفه ای می تونست منو مخاطب قرار بده. هم بورژوا بودم، هم پرولتاریا. هم کافر بودم، هم مومن. هم روسپی بودم هم باکره. هم آسمانی بودم هم زمینی. هم لاهوتی بودم هم ناسوتی. هم بودم هم نبودم. نه بودم نه نبودم.

دیدگاههای اخیر