You are currently browsing the category archive for the 'Uncategorized' category.

این مطلب بدون هیچ ویرایش و دوباره خوانی‏ای پست شده است.

1

مقدمات مرگ من فراهم شده. هر چه به این باغبان پیر می‌گویم که مرا پای یک درخت سپیدار دفن کن به خرجش نمی‌رود. میخواهد از من درختی تنومند بسازد. در جواب معمولاً جمله‌ای از هیوم را نقل می‌کنم: چیزی را که لحظات اولیه‌ی زندگی نتوانسته‌اند به ما ارزانی دارند چطور می توان از لحظات باقی مانده انتظار داشت. پیرخرفت هم جمله‌ای از میرا را در جواب می‌آورد: باید انتظار بکشی، تا بدانی و بدانی و بیشتر بدانی. من می‌دانم. من به حد نهایت کافی می‌دانم. می‌دانم که دیگر آفتاب هم نمی‌تواند مرا نجات دهد. دیگر نمی‌خواهم به آفتاب سلام کنم. هر روز صبح با اولین تازیانه‌های خورشید از خواب بیدار می‌شوم و از خود می‌پرسم چرا این صبح خنک، با این تابش مطبوعش و قطرات سرد آب مرا آزار می‌دهد و من نمی‌توانم این صبح ارزان را بخرم. آیا من اینقدر فقیر شده‌ام؟ کالایی که من برای خریدن زیبایی نیاز دارم هیچ کجا وجود ندارد، اما این باغبان پیر نمی‌فهمد. گناهش هم بر گردن او نیست. بیشتر از این نمی‌توانست رشد کند، همچون خود من. آن روزهایی که آفتاب لذتبخش بود ریشه ام را تحقیر می کردم. حالا همچون جسدی سیخ در میان خاک و آفتاب ایستاده‌ام.

 

[Image]

خواهش می‌کنم باغبان پیر قبل از اینکه بیشتر از این فرسوده شوم مرا دفن کن. قبل از اینکه دیگر چیزی برای پوسیدن نداشته باشم. آخر یکی هم نیست به این پیر بگوید مرا برای چه در کنار خود نگهداشته‌ای. دل خود را به بهانه‌ی فرسایش من خوش می‌کنی؟ من شاخه‌هایم از آفتاب و رعدوبرق های شبانه دلگیر شده. تنم سودای سردی خاک در سر دارد. مرا دفن کنید پای همین سپیدار به همسایگی مورچه‌ها. باغبانِ پیر از تو خواهش می‌کنم به آخرین خم شدن‌های این نهال پیرتر از خودت کمی گوش کن.

من ریشه‌ای در این خاک ندارم. من با ریشه‌هایم با موریانه‌ها همبازی بودم. موریانه‌ها هم برای من دوستان خوبی بودند. همیشه در کنار من شاد بودند. همیشه از من تعریف و تمجید می‌کردند. من هم گوشت ریشه‌هایم را پیشکش می‌کردم. فکر می‌کردم به اینجا که برسم دوستان خوبی برایم خواهند بود. اما اکنون چه می‌توانم بکنم؟ مرا چه امروز چه بعد از مرگ ایستاده‌ام به خاک بسپاری باز خواهم پوسید و هیچ فرقی برای این سپیدار نمی‌کند. ولی برای من فرق می‌کند. چرا که زودتر به جنگ این آسمان و زمین می‌روم. با نعناع و ریحان مرا به خاک بسپار. من حتی نمی‌توانم لاشخوارها را روی بازوان نحیف خود نگهدارم چه رسد به لک‌لکی مهاجر. اشاره می‌کنم به درختی در مجموعه‌ی نیاوران. به آن نگاه می‌کند و در من هم همان درخت را می‌بیند. به او می‌گویم احمق! چه چیز مشترکی بین ما دوتا وجود دارد که تو او را آیینه‌ی من می‌دانی. فکر کنم این باغبان پیر زیادی با دود پیپ سارتر دمخور بوده. شاید هم نیچه مغزش را کاملاً شستشو داده باشد. کاش می‌فهمیدم من برای چه اینجا هستم. شما نمی‌توانید به من کمکی بکنید؟ نه. نمی‏توانید. نمی‌توانید………….

پس چه کسی؟ خودم؟ خودم، من خودم را برای روز خاکسپاری آماده می‌کنم. تا به حال شنیده‌اید که بیماری خود خویشتن را شفا داده باشد. باور می‌کنید؟ معجزه خودش رسماً و کتباً به من اعلام کرد که عاجز است.

چند روزی است که باغبان افسرده شده. فکر کنم که او هم کم کم باور کرده که من آماده‌ی سپرده شدن به دست مورچه‌ها هستم. این لحظات مثل آسمان بنفش شب‌های زمستانی‌ست که مردی، زنی پیکی در دست دارد و از پشت پنجره به فسردگی دلش در افق چشم دوخته.

های!!! باغبانِ پیر! به جای تن ننگین من شقایق بکار….

امروز اولین روز سال است که آسمان تپه‌های شنی برف را بر سر مردمان این شهر خراب می‌کند. شقایق شاد دامنه‌های شیرکوه پارسال، امسال دریغ از پارسال خوابیده است. ریزه‌های برف کنار رنگ سرخ گلبرگ‌هایش آرام گرفته‌اند.

آهای! آهای باغبان پیر. از خواب بیدار شو. ترو به آن چیزی می‌پرستی بیدار شو. پیپت را چاق کن. این لحظه را نمی‌خواهم از دست بدهم. می‌خواهم مثل تو در این هوای سرد دودکش بشوم. بیدار شو! بیدار شو! دخترک روی بالکن ایستاده و سیگار قرمزی در دست دارد. ای‌کاش از دست این ریشه‌ها خلاص می‌شدم و میرفتم پیپش را بدون اجازه بر می‌داشتم. نمی‌توانم. دیگر قید پیپ را زدم. دوباره داشتم به زمین نگاه می‌کردم. انگار در این ایام بر علیه خدا توطئه کرده بودم که خدا ابابیل را برای شکنجه‌ی من فرستاده بود. یهو چشمم به دخترک افتاد، هنوز در بالکن سیگار به دست خیره مانده بود. خواستم جمع دو نفره‌ی‌شان را بر هم بزنم، که ایستادم. دوباره غمگین شده بودم. تا چند لحظه پیش می‌خواستم دخترک را فراخوانم تا یک سیگار به من بدهد و برود، اما حالا نگرانم که او هم در همین فکرها باشد با این فرق که سیگار دارد. دیگر نیازی به خاکسپاری ندارم. کم کم دارم خشک می‌شوم. شاید برف‌ حامل این اخبار بوده تا کمی شادی بخشد. اما از کجا می‌دانست؟ کاش می‌توانستم اسم دخترک را بپرسم.

دخترک سیگارش را تمام کرد. کم کم برف هم آرام شد. من ماندم و کفن سفیدی که روی زمین پهن بود.

sophiemistle.jpg

بازیافت

1

لحظه ای که به خود غیر از آنچه که هستم نگاه می کنم. همزمان نقش دوربین و بازیگر را بازی می کنم. چه چیزی می بینم؟ فسیل یک اسکلت. اسکلتی که باستان شناس‏ی به سراغ آن آمده تا آن را رمزگشایی کند. با چه هدفی؟ اسکلتی سوخته. با فریم چشمی که نشان می دهد بازمانده ی یک واقعه ی وحشتناک است. اما خارج از این ها به شدت مسخره هم هستم. به شدت ترحم برانگیز. به شدت غیر قابل اعتماد. مثل یک فسیل که دانشجویی را به اشتباه خواهد انداخت. دانشجویی را مجبور به بلعیدن گندهای تاریخ خواهد کرد.

این چشم ها چه چیزهایی دیده اند؟ به این چیزها که فکر می کنم دلبسته ی این وبلاگ می شوم. دلبستگی ای از آن دست که هر انسانی نسبت به توالت دارد. جایی که مازاد زندگی روزمره را در آن تخلیه می کند. همان توقفی که همراه دفع، اندیشه و خیال هم تخلیه می شوند. پس من اینجا در حال ریدن هستم. اما در توالت را نبسته ام. من به هیچ وجه دوست ندارم کسی مرا در حال ریدن تماشا کند. یعنی نمی خواهم این وبلاگ بیننده ای داشته باشد. یا نظری درباره ی طریقه ی ریدن من بدهد. یا اینکه چه طور باید خودم رو پاک کنم. چرا؟ چون از آخوندها بدم میاد. اما آیا واقعاً از آخوندها بدم میاد؟ این سوال وجود نداره، تنها وقتی به وجود میاد که پرسیده میشه. پس اگر سوالی پرسیده بشه، جوابی هم به اون داده میشه، نه جوابی که پرسنده می خواد و نه الزاماً جواب درست. پس سوال باید پرسیده بشه.

2

نتیجه اینکه به کسانی که بدون اینکه سوالی پیش بیاید جوابی می دهند، نباید اطمینان کرد. چرا که با پیش کشیدن یک جواب می خواهند سوال آن را هم پیش بکشند و وقتی سوال آن پیش کشیده شد، جواب هم پیشاپیش داده شده. مثل اینکه به من بگویند جاسوس آمریکا. قبل از اینکه این سوال پرسیده بشه که من چه کسی هستم با زدن تهمت جاسوسی برای آمریکا می خواهند همچون زندانبانی میل مرا زندانی کنن. اما زندانی شدن میل من، زندانی شدن میل شما هم هست. حقیقت ندارد؟

3

گفتم دلبستگیه من از نوع دلبستگی به توالت است. توالت؟ می خوام پرحرفی کنم. می خوام اینجا زور بزنم تا کلمات در بیان. همون جوری زور می زنیم تا برینیم. اما روزهایی هم هستند که روان خواهم نوشت. این روزها روزهای اسحالی نام دارند. شاید روزهایی را هم پشت سر گذاشته باشید که در یک آن هم اسحالی باشید و هم یبس. پس روانی و کندی کلمات(بخوانید ان) را هم خودتان باید حدس بزنید. اما هر وقت که بخواهم پرده را می کشم تا از تماشا باز ایستید و آن لحظه ی؟… در آخر این پست باید بگم که این مکان دستشویی‏است، پس تعجب نکنید، که مطالب وبلاگ به هم بی‏ربط باشند، مثل رنگ های متفاوتی که می رینم، مثل مدفوع مختلف ساخته شده از غذاهای مختلف.از وردپرس هم برای اینکه توالتی در اختیار من گذاشته بسیار ممنونم.

یک نتیجه گیری فلسفی: من می رینم، پس هستم.

قیقت

1

تمام مطالب این وبلاگ نوشته ی یک خرده بورژوای از نفس افتاده است. خرده بورژوایی که پر از بیماریست و متوقف مانده. پس من فقط می نویسم برای اینکه فراموش نکنم چه کسی هستم. بیماری هایی که سعی می کنم بدون هیچ سانسوری در میونشون بگذارم. بیماری هایی که فرسایشی هستند. بیماری هایی که در نقطه ی تلاقی اسم خودم با اسم پدرمادرم می توانند ردگیری شوند. همه سویه هایی که با تلاقی شان فردیت یک انسان را می سازند را در اسم پدر و مادرم خلاصه می کنم. چرا که اسم پدر و مادرم نشان دهنده ی ابژه هاییست که در تلاقی پدر و مادرم، شیوه ی زیستشان را در جامعه منعکس خواهد کرد. در ثانی این اسامی تلاقی طبقه، فرهنگ، اقتصاد و هر عامل دیگری می توانند باشند. مثل طول و عرض جغرافیایی: یک طول و یک عرض نسبت به یک مبداء. و حالا من که مبداء را نمی شناسم. مبدائی که شاید انسان عام باشد. اما مبداء و مقصد برای من(یک خرده بورژوا) پرولتاریا خواهد بود.

2

به خودم نگاه می کنم و دیگر انسان ها. انسان هایی که دوستشان دارم و انسان هایی که باید دوستشان بدارم. انسان هایی که فرقشان در رابطه‏ی شان با قدرت معنا می شود. انسان هایی که خود را به مثابه ی انسان در می یابند و انسان هایی که تلاقی فاکتورهایی را در خود بروز انسانیتشان می پندارند. رابطه با خودم هم می تواند در صورت بندی بالا جای گیرد یعنی: کسی که در درون خودم دوستش می دارم و کسی که در درون خودم باید دوستش بدارم.

همین حالا که می نویسم می توانم تصویری از خود بدست بیاورم. تصویری که در زمان تنهایی فکر کردن و تنهایی صحبت کردن و تنهایی کتاب خواندن نمی توانم به درونش راه یابم. همین تصویر است که وسوسه ام می کند تا در پی علت نوشتن این پست و در سطحی بالاتر در پی پیدا کردن ریسمانی(علت) باشم که مرا به این دنیا متصل کرده، چرا که نفس وجود این تصویر به منزله ی نابودی خود آن تصویر است. وضعیتی که هیچ هویتی نمی تواند مرا به خود جذب کند. هویتی که می دانم انتخابی نیست. هویتی که از روی اجبار باید آن را انتخاب کرد. همان لحظه ای که هیچ راه دیگری برای انسان باقی نمانده تا بین هستی و مرگ… نه! این انتخابی در راستای این دوتایی کلیشه ای نیست. هیچ راه دیگری نداشتن فرق می کند.

3

پس من اینجا چکار می کنم؟ این سوال احمقانه خواهد بود. چرا که وجود من خود بر باد هواست با این حال دود نمی شود و قاعدتاً به هوا هم نخواهد رفت. اینکه من پرتاب شده ام در جزیره ای خارج از گفتمان. (دروغگو پس چرا می خواهی با واژگانی که برای دیگران کد دهی شده حرف بزنی) خوب این هم لحظه ای از ورود ناگهانی وجدان معذب من بود. منو یا بهتر بگم اونو می بخشید. خوب شما با پدیده ای به غایت منحصر به فرد روبه رو خواهید بود که اصلاً ارزش نظاره کردن ندارد. این یعنی من. فحش های شما و نگاه های شما مرا آزار می دهد. پس اگر من به تمامی در این وبلاگ تحقق یافته ام چرا می نویسم آیا این یک شیوه ی مازوخیستی است یا ورای همه ی این ژست ها دروغی بزرگ و آسیبی بزرگ نهفته است؟ ولی قول می دهم بتوانید رگه هایی از حقیقت را در آن ببینید.(تو کی روی قول هایت ایستاده ای خائن؟!!)